بعضي كتاب هايي كه مي خوانيم  بعد از به دست گرفتن مثل اينكه در مسير مقصدي زيبا قدم مي گذاريم

دوست نداريم لحظه اي از حركت بايستيم تا آخر كتاب آنچنان صفحات را ورق مي زنيم گويي داريم شنا مي 

كنيم ماهي مي شويم و روي كلمات مي سريم.

كتاب خاطرات يك گيشا بسيار دوست داشتني بود توصيف هايش ساده و شيوا و زيبا بودند.

ديدن فيلم the help را هم به همه پيشنهاد مي كنم. البته كتاب آن هم به تازگي منتشر شده. 

در اين هفته داستان هاي شيرين كوتاهي هم از گلي ترقي و محمد ايوبي خواندم در كتاب 18 نقش از 

جايزه ي گلشيري سال 82 البته هر دو داستان از نوشته هاي دهه ي چهل بودند و البته داستان دخمه ي 

سمور آبي هم از گلشيري كه از همان سلهاست هم برايم بسيار لذت بخش بود.


با دقت بگذرید

حالا دیگر خرچنگ ها و حلزون ها بدون هیچ زحمتی می توانستند خودشان را به روی پشت بام برسانند. برادر کوچکم می گفت دارد از توی این تاریکی پولک ماهی های کف حیاط را می بیند. البته دروغ می گفت؛ می خواست مادر را بترساند.

                                       " به چشم های هم خیره شده بودیم" داستان فانوس احمد آرام

1.دلم می خواد برم سفر به یه جایی که تا حالا نرفتم. 

2.آرتیست را دوست داشتم، حتما دوباره می بینمش.

3. سعی می کنم فردا سری به مجتمع فرهنگی بزنم.

4. ای کاش چهارشنبه ها کلاس مشاوره و خانواده درمانی و آزمون های روانی نداشتم انوقت می تونستم برم حوزه هنری.


1391 خورشيدي

جشنواره ي ادبي شيراز واي ببخشيد بوشهر هم به پايان رسيد.

به خواهر عزيزم ريحانه به خاطر رتبه ي دوم تصويرسازي كامپيوتري در جشنواره ي روز بوشهر

تبريك مي گم.

به زهره زنگنه ي عزيز هم به خاطر مقام سوم جشنواره ي ادبي بوشهر صميمانه تبريك مي گم.


بهترين اتفاق اسفند ماه براي من حضور احمد آرام بود. آرام تنها كسي كه مي تونم سرم رو بالا بگيرم

و بهعنوان نويسنده ي معاصر هم شهري ازش نام ببرم. در حال حاضر اون به تنهايي داستان نويسي

بوشهر رو پيش مي بره.اون در سكوت پيوسته مي نويسه و هميشه از حاشيه ها به دور بوده يه حرفه 

اي به تمام معنا.

دلم مي خواد تو سال جديد چند تا كتاب از دوستام بخونم از كساني كه خيلي وقت منتظرم داستان هاشون 

رو منتشر كنن.

ديدن باباچاهي، ميرصادقي و جواد مجابي به همراه همسر مهربانش و البته علي خدايي هم بسيار خاطره 

انگيز بود. 

1. كتاب به چشم هاي هم خيره شده بوديم اثر احمد آرام را حتما بخوانيد.

2. خواب با چشمان باز ندا كاووسي فر را فراموش نكنيد.

3. به پيش كسوتان احترام بگذاريد آنند كه تاريخ را رقم مي زنند.

4. دلم مي خواهد اين سال را مثل پيراهني پاره دور بياندازم نه اينكه بد باشد مي خواهم پيراهني درخشان تر 

بر تن كنم.

5. در جشنواره ي ادبي تبريز بر گزيده شدم.

6. چهار سال داستان نويسي دوستان نشد كتاب آقا جان.

7. فاطمه زنده بودي در سال آينده بيشتر مي نويسد.

8. مي خواهم در روزهاي نوروز از همه ي فاميل آزمون مينه سوتا بگيرم. 



هر كتاب را وقتي كه زمانش رسيد، بخوانيد

چند سال پيش دوستي كتابهاي نويسنده اي ايراني را معرفي كرد و خواهش كرد آنها را بخوانم. 

قبول نكردم كتاب ها را بخوانم و به شوخي گفتم اگر مي خواهي روزي اين دوستي تمام شود بياورشان تا بخوانم.

دو سالي هست كه دوستم را نديده ام و فقط از دوستان مشترك حال هم را مي پرسيم.

چند هفته پيش كتاب هايي را كه اصرار مي كرد بخوانم را خواندم. 

بايد اعتراف كنم بسيار از خواندنشان لذت بردم.

خوشحالم كه اين كتاب ها را حالا خواندم، در شرايطي كه ديگران نمي توانند تحت تاثير قرارم دهند و راه خودم را پيدا كرده ام.

جشنواره ي شعر و داستان جوان در ايلام برگزار شد.

ديدن نويسندگان جوان بسيار خوب بود.

دوم شدم در بخش داستان كوتاه آزاد.

با داستان قد كشيدن از شاخه ها.

فصل امتحانات در پيش است و من شنبه به آخرين مسافرتي كه در اين ماه مي توانم داشته باشم مي روم.

سپاس از تو كه مي دانم چه قدر تلاش مي كني تا آسايش مرا فراهم كني، صبر مي كني تا بتوانم داستاني را كه مي خواهم بنويسم و هميشه كنارم هستي متشكرم از اين همه بزرگواري.

يك سالي هست كه مي توانم به يقين بگويم خوشبختم.

اين مدتي كه در وب نمي نوشتم، سخت گرفتار شده بودم. گرفتار پرداختن به كارهايي كه هميشه دوست

داشتم انجامشان دهم.

به سفر رفتم و سعي كردم دوباره جهانم را پي ريزي كنم. همه چيز برايم نو بود. شايد هم خودم نو شده بودم

هر چه بود در اين نو شدن ها بود كه به اطرافم جور ديگري نگاه كردم. 

به گونه اي ديگر از زندگي لذت بردم. از قدم زدن. از بالا رفتن از پله هاي خانه ي جديدم. از بيدار شدن باصداي

زن همسايه كه صبح ها با فرياد مي خواهد بچه هايش را ساكت كند. از شرجي روزهاي بوشهر تا نشتن در

خنكاي بوستان رفيع كازرون و استشمام بوي گلهايش.

رفتم به ديدن دوستان دبيرستانم و ديدم كه هنوز هم يكديگر را دوست داريم. 

و داستاني را كه مي خواستم نوشتم.


---------------------------------

پ.ن.  باز هم در اينجا خواهم نوشت.



8 مارس

 

یک چهره، تکیه زده به دیواری آجر ریخته.

یک دست که رگ به رگ بیرون ریخته از پوستی بی رنگ.

یک جفت چشم، شبیه آسمانی که ستاره هایش سوخته.

یک لب برابر با سکوت.

...

یک سر که دارد باد می خورد ولی نه مویی آشفته می شود و نه..... به دنبالش.

حالا بیا به جهان فکر کن!

به هشت مارس!

کوتاه نوشت

می گذارم گوشه ی قلبم بمانی خاطره و روز می ریزم رویت آنقدر که از زیر روزها نبینمت آنوقت جای

دوری نیستی نزدیک منی و حست نمی کنم!


زنت بوی شوهرم,تو بوی شوهرم ومن بوی شوهرم می گیرم. تو بوی مرا, زنت بوی مرا و شوهرم بوی مرا

می گیرد


باید صبر کردن را یا بگیرم.چند بار هجی می کنم بعد با پا روی زمین نقشش را می کشم و دست آخر

فوتش می کنم در هوا و می روم تا تو بیایی!