اين مدتي كه در وب نمي نوشتم، سخت گرفتار شده بودم. گرفتار پرداختن به كارهايي كه هميشه دوست

داشتم انجامشان دهم.

به سفر رفتم و سعي كردم دوباره جهانم را پي ريزي كنم. همه چيز برايم نو بود. شايد هم خودم نو شده بودم

هر چه بود در اين نو شدن ها بود كه به اطرافم جور ديگري نگاه كردم. 

به گونه اي ديگر از زندگي لذت بردم. از قدم زدن. از بالا رفتن از پله هاي خانه ي جديدم. از بيدار شدن باصداي

زن همسايه كه صبح ها با فرياد مي خواهد بچه هايش را ساكت كند. از شرجي روزهاي بوشهر تا نشتن در

خنكاي بوستان رفيع كازرون و استشمام بوي گلهايش.

رفتم به ديدن دوستان دبيرستانم و ديدم كه هنوز هم يكديگر را دوست داريم. 

و داستاني را كه مي خواستم نوشتم.


---------------------------------

پ.ن.  باز هم در اينجا خواهم نوشت.