حتی اگر انگشت ها نفهمند
این داستان را اوایل اردیبهشت نوشتم
حتی اگر انگشت ها نفهمند
نباید نگاه هایمان را احتکار می کردیم که حالا من روی این صندلی چوبی بنشینم و تاب بخورم. تو را ببینم که در سکوت خانه قدم بر می داری. کفش هایت را در دست گرفته ای و به سمت در می روی پاورچین. از جلوی آینه ی قدی رد می شوی. صندلی به عقب می رود و من در آینه از تو دورتر می شوم. نور خاکستری بی جان از پنجره ی سالن می گذرد. صدای بسته شدن در به من یک تاب دیگر می دهد. نباید نگاه ها را احتکار می کردم در این فصل شلوغ که خیابان پر شده از دوره گرد هایی که نگاه را به پشیزی می دهند و مشتری که بشوی اشانتیون داری. روی صندلی به تاب خوردن لوستر خیره می شوم و گردنم درد می گیرد. ولی سقف، این سقف را از نگاهم جدا نمی کنم. نگاه ها را جمع کرده بودم برای روزهای آینده، روزهایی که موهای کنار شقیقه ات سفید شده. چاق تر شده ای و دست من هم از مواد شوینده خشک. دارم بهشان وازلین می مالم. تو رو به تلویزیون نشسته ای و به مجری خبر خیره شده ای تنها پسرمان که تازه گواهینامه گرفته از صبح به من التماس کرده تو را راضی کنم ماشین اسپرتی را که در بنگاه برادرم است برایش بخری و حالا روی مبل کناری ات نشسته و به من که شکمم را روی اپن آشپزخانه تکیه داده ام با چشم اشاره می کند و ابرویش را تاب می دهد.
صندلی تکان دیگری می خورد. شاید هم نگاه ها را جمع کرده بودم برای زمان نزدیک تری. بله زمانی که سورنا تنها فرزندمان را می گویم تازه به دنیا آمده پدرت خوشحال است که نسلش ادامه یافته و خوشحال تر که بچه سالم است و یرقان ندارد. ساعت 2 نیمه شب است. پسرم می زند زیر گریه. بله نگاه ها را در همین لحظه روی تنت می ریختم و خم می شدم و از گهواره می آوردمش بیرون. تو بلند می شدی و چراغ را روشن می کردی و به من خیره می شدی. صدای عقب جلو رفتن صندلی روی سرامیک سفید در خانه پیچیده و من چشم هایم را بسته ام و هنوز در پی جمع کردن نگاهم هستم.
پسرمان به دنیا می آمد، راه می افتاد. تو ماهی گیری یادش می دادی و همان طور که کنار دریا نشسته بودید برایش از گذشته هایت می گفتی از عشق اولت و بعد جلوتر می آمدی و به من می رسیدی. مي بردي اش مسجد و با خداي محمد آشنايش مي كردي خداي خودت و من اين سوال را در ذهنش مي كاشتم كه اگر محمد با خديجه ازدواج نمي كرد اسلامي باقي مي ماند؟ اين سوال را حتي در زماني كه روي نيمكت چوبي كلاس چهارم نشسته بود در ذهنش تاب مي داد. سورنا يك عصر، بله در نزديكي ساعت شش يك روز تعطيل از تو مي خواست جواب اين سوال را بدهي. تو كمي فكر مي كردي و بعد انگشت هاي دو دستت را روي هم مي گذاشتي، مي گفتي: ببين سبابه با سبابه، شصت روي شصت. حالا اگر انگشت سبابه را روي انگشت شصت بگذارم چه مي شود؟ من از پشت سرت مي گفتم: بشمار چند اشتباه پيش مي آيد حتي اگر آن دو انگشت تا ابد متوجه اختلافشان نشوند. تو بر مي گشتي و به من نگاه مي كردي و من نگاه ها را براي اطمينان خاطرت از درست بودن جايم همان لحظه مي پاشيدم روي تنت. تو لبخند مي زدي و ارام پلكت را مي بستي. من تكان ديگري مي خورم روي صندلي راحتي. صداي استارت خوردن ماشين مي رسد. تو به آينه نگاه مي كني و من نگاه هايم را جمع مي كنم در مردمك و با آب چشم فرو مي دمشان فرو مي دمشان در تنم و بعد روي حركت تابدارشان در نبضم مي مانم. نور خورشيد از پنجره ي سمت راست مي آيد تو. خط قدمش را مي كشد روي كف سالن. من روي صندلي تاب مي خورم و با پايه اش هر چند لحظه يكبار حركت نور را قطع مي كنم و در آينه ي رو به رو غرق مي شوم روي سياهي چشمم كه مملو از نگاه است.
سورنا ازدواج مي كرد و بچه دار مي شد به بيمارستان مي رفتيم. تو خوشحال بودي كه نسلت ادامه يافته و خوشحال تر كه نوه ي مان سالم است و يرقان ندارد. او را بغل مي كردي و با انگشت چروك هاي دستش را لمس. من همه ي آنچه را كه در چشمانم پنهان كرده بودم مي ريختم رويت و سرم را روي شانه ات مي گذاشتم. تو به من كه مادرت پسرت بودم نگاه مي كردي و نوه ات كه قرار است اسمت را حفظ كند و چشم هاي مرا احتكار. صداي بسته شدن در حياط مي رسد به صندلي و هلش مي دهد. پاندول طلايي ساعت تاب مي خورد و خودش را با حركت صندلي هماهنگ مي كند. من جلو عقب مي روم و زمان به چپ و راست و عقربه ها سمت آينه نشانه رفته اند.