حتی اگر انگشت ها نفهمند

 

 

            این داستان را اوایل اردیبهشت نوشتم

حتی اگر انگشت ها نفهمند

 

نباید نگاه هایمان را احتکار می کردیم که حالا من روی این صندلی چوبی بنشینم و تاب بخورم. تو را ببینم که در سکوت خانه قدم بر می داری. کفش هایت را در دست گرفته ای و به سمت در می روی پاورچین. از جلوی آینه ی قدی رد می شوی. صندلی به عقب می رود و من در آینه از تو دورتر می شوم. نور خاکستری بی جان از پنجره ی سالن می گذرد. صدای بسته شدن در به من یک تاب دیگر می دهد. نباید نگاه ها را احتکار می کردم در این فصل شلوغ که خیابان پر شده از دوره گرد هایی که نگاه را به پشیزی می دهند و مشتری که بشوی اشانتیون داری. روی صندلی به تاب خوردن لوستر خیره می شوم و گردنم درد می گیرد. ولی سقف، این سقف را از نگاهم جدا نمی کنم. نگاه ها را جمع کرده بودم برای روزهای آینده، روزهایی که موهای کنار شقیقه ات سفید شده. چاق تر شده ای و دست من هم از مواد شوینده خشک. دارم بهشان وازلین می مالم. تو رو به تلویزیون نشسته ای و به مجری خبر خیره شده ای تنها پسرمان که تازه گواهینامه گرفته از صبح به من التماس کرده تو را راضی کنم ماشین اسپرتی را که در بنگاه برادرم است برایش بخری و حالا روی مبل کناری ات نشسته و به من که شکمم را روی اپن آشپزخانه تکیه داده ام با چشم اشاره می کند و ابرویش را تاب می دهد.

صندلی تکان دیگری می خورد. شاید هم نگاه ها را جمع کرده بودم برای زمان نزدیک تری. بله زمانی که سورنا تنها فرزندمان را می گویم تازه به دنیا آمده پدرت خوشحال است که نسلش ادامه یافته و خوشحال تر که بچه سالم است و یرقان ندارد. ساعت 2 نیمه شب است. پسرم می زند زیر گریه. بله نگاه ها را در همین لحظه روی تنت می ریختم و خم می شدم و از گهواره می آوردمش بیرون. تو بلند می شدی و  چراغ را روشن می کردی و به من خیره می شدی. صدای عقب جلو رفتن صندلی روی سرامیک سفید در خانه پیچیده و من چشم هایم را بسته ام و هنوز در پی جمع کردن نگاهم هستم.

 پسرمان به دنیا می آمد، راه می افتاد. تو ماهی گیری یادش می دادی و همان طور که  کنار دریا نشسته بودید برایش از گذشته هایت می گفتی از عشق اولت و بعد جلوتر می آمدی و به من می رسیدی. مي بردي اش مسجد و با خداي محمد آشنايش مي كردي خداي خودت و من اين سوال را در ذهنش مي كاشتم كه اگر محمد با خديجه ازدواج نمي كرد اسلامي باقي مي ماند؟ اين سوال را حتي در زماني كه روي نيمكت چوبي كلاس چهارم نشسته بود در ذهنش تاب مي داد. سورنا يك عصر، بله در نزديكي ساعت شش يك روز تعطيل از تو مي خواست جواب اين سوال را بدهي. تو كمي فكر مي كردي و بعد انگشت هاي دو دستت را روي هم مي گذاشتي، مي گفتي: ببين سبابه با سبابه، شصت روي شصت. حالا اگر انگشت سبابه را روي انگشت شصت بگذارم چه مي شود؟ من از پشت سرت مي گفتم: بشمار چند اشتباه پيش مي آيد حتي اگر آن دو انگشت تا ابد متوجه اختلافشان نشوند. تو بر مي گشتي و به من نگاه مي كردي و من نگاه ها را براي اطمينان خاطرت از درست بودن جايم همان لحظه مي پاشيدم روي تنت. تو لبخند مي زدي و ارام پلكت را مي بستي. من تكان ديگري مي خورم روي صندلي راحتي. صداي استارت خوردن ماشين مي رسد. تو به آينه نگاه مي كني و من نگاه هايم را جمع مي كنم در مردمك و با آب چشم فرو مي دمشان فرو مي دمشان در تنم و بعد روي حركت تابدارشان در نبضم مي مانم. نور خورشيد از پنجره ي سمت راست مي آيد تو. خط قدمش را مي كشد روي كف سالن. من روي صندلي تاب مي خورم و با پايه اش هر چند لحظه يكبار حركت نور را قطع مي كنم و در آينه ي رو به رو غرق مي شوم روي سياهي چشمم كه مملو از نگاه است.

 سورنا ازدواج مي كرد و بچه دار مي شد به بيمارستان مي رفتيم. تو خوشحال بودي كه نسلت ادامه يافته و خوشحال تر كه نوه ي مان سالم است و يرقان ندارد. او را بغل مي كردي و با انگشت چروك هاي دستش را لمس. من همه ي آنچه را كه در چشمانم پنهان كرده بودم مي ريختم رويت و سرم را روي شانه ات مي گذاشتم. تو به من كه مادرت پسرت بودم نگاه مي كردي و نوه ات كه قرار است اسمت را حفظ كند و چشم هاي مرا احتكار. صداي بسته شدن در حياط مي رسد به صندلي و هلش مي دهد. پاندول طلايي ساعت تاب مي خورد و خودش را با حركت صندلي هماهنگ مي كند. من جلو عقب مي روم و زمان به چپ و راست و عقربه ها سمت آينه نشانه رفته اند.

 

 

اولین زنی که دیدم

 

 

 

                                اولین زنی که دیدم

پدربزرگ آه کشید و گفت: « زن زیبا و بی نظیری بود، بعد از او دیگر زنی با آن خصوصیات ندیدم.»

  پدر سری به علامت تایید تکان داد و دنبال حرف پدرش را گرفت: « همه ی شهر را پیاده گز می کرد‌‌،عصرها لباس هاش را می کند از تنش و می زد به آب. یک ساعتی شنا می کرد. » مردمک چشم پدر در هاله ای مات ماند و ادامه داد: « مادرت حرص می خورد وقتی می دید از دریا بیرون می آید و آب از موهاش که روی شانه اش ریخته بود، می چکد و از میان دو سینه اش می گذرد و می رسد به نافش.» صدای آه پدر مغازه را رد کرد و در خم کوچه گم شد.

خاله گفته بود سهراب شوهرش یکی از آن عصرها که زن خزیده بود از آب بیرون، در قصابی اش گوسفند آویزان شده ای را سلاخی می کرده. به محض دیدن این زن، که تن خیسش در آفتاب نور می پاشیده به زمین، انگشت سبابه اش را قطع می کند. صورت زن فرشید کشیده بود به زردی. کمی خودش را جا به جا کرده بود و دنبال حرف خاله گفته بود:« یادتان که می آید دکمه های بلوزم را باز کردم. آمدم دامنم را در بیاورم و بزنم به آب. فرشید رسید و چشم های وحشیش را میخ کرد به من. گفتم چه طور او لخت به آب می زند خوب است.» فریاد زد:« تو به او نمی رسی چشمت را در می آورم.» زن فرشید سکوت کرد و دستش را کشید روی چشم چپش که از آن وقت بسته مانده بود.

پدر گفت: «حرف زن ها را باور نکن، حقیقت یک زن را باید از زبان مرد ها شنید.»

فرا سرش را خم کرد و دسته ای از موهاش ریخت روی شانه اش. نگاهش را ریخت به زمین. گفت: «موهاش چه رنگی بود؟» 

پدر لبخند زد و انگشت هایش را بین موهای فرا سراند.

- هزار با گفته ام که سیاه، موهاش سیاه بود. لنگ ظهر اگر همه ی نور خورشید را می ریختی روی موهاش از سیاهی و پرپشتی بر می گشت سمت خودت و کور می شدی.

فرا بلند شد. خاک اره ها را از روی پایش تکاند. پدر بزرگ همان طور که با خط کش، تخته ی زیر دستش را اندازه می گرفت گفت:« کجا؟ » فرا جوابی نداد، از مغازه آمد بیرون. راست کوچه را گرفت و آمد بالا. مهرداد را دید، که مثل همیشه با بالا تنه ی عریان راه می رفت و زیر لب چیز هایی بلغور می کرد و هر چند لحظه یکبار، با دست چپ مچ دست راستش را که دستمال بسته بود، فشار می داد. پدر گفته بود: « مهرداد مهندس بود. آمده بود جاده را بسازد. اولین کسی بود که با زن خوابید. بعد از آن شب دیگر پیرهن تنش نکرد، تا همه ی مردها خراش های ناخن زن را، که گوشت کمرش را کرانده بود، ببینند. آن دستمال. یادگار آن شب را، به مچش بست. فردای آن روز همه کارگرهاش را مرخص کرد. گفت:« جاده نباشد بهتر است. جاده یعنی راه باز کردن برای آدم های جدید.» راه را نیمه کاره رها کرد و خودش ماندگار شد.»

کوچه ها خلوت بودند. فرا به این سکوت عادت داشت. او آخرین بچه ی شهرک بود، آخرین کودکی که در کوچه های این شهر بازی کرده. پدر بزرگ گفته بود:« تو آخرین نطفه ای بودی که در این شهر بسته شدی.»

-چرا؟

- زنها خودشان مقصر بودند.

«کجا دختر؟»صدای شهلا بود که پیچید در سکوت کوچه.فرا ایستاد. سر برگرداند. شهلا دستش را به موهای فرا کشید.

- استخوان ترکانده ای، خوشگل شده ای فرا.

فرا خواست بپرسد حتی از زن هم خوشگل تر؟ لبخند زد . گفت: « ممنون»

- دیگر وقتش شده فرا موهات شده مثل موهای زن. خوب یادم می آید، سیاه. ولی چشمهات سیاه نیست، عسلی ست. گاهی می ترسانی ام، انگار روح زن در کوچه ها رد می شود. مادرت خانه است؟

فرا لبخند نزد، که شهلا نفهمد از مقایسه اش خوشحال شده.

- آره خانه است. همه زن ها جمع شده اند در خانه ما.

 و روی پاشنه چرخید و پشت به شهلا راهش را ادامه داد. زن عمو می گفت:« شهلا تازه عروس بود که زن آمد به شهرک ما. بیچاره، شوهرش هر شب تنهاش می گذاشت و می رفت خانه ی زن.»

- عمو نمی رفت؟

فرا یکهو فهمید چه سئوالی از دهانش پریده بیرون. زن عمو یکه نخورد. همان طور که داشت  سیب زمینی ها را خلال می کرد، گفت: « عموت هم می رفت. پدرت هم همیشه آنجا بود. پدربزرگت هم می رفت با پسر هاش. مردها همیشه شرکای خوبی برای هم اند. » و بلند شده بود سیب زمینی ها را در تابه ی داغ بریزد.

آفتاب هنوز آنقدر تند نبود که لازم باشد، فرا دستش را پناه چشمش کند. کمی پاش ذق ذق می کرد. پدر گفته بود: « زن همیشه پیاده این سر شهر تا آن سر شهر را راه می رفت. اگر او را در کوچه ها نمی دیدی، از دو حالت دور نبود یا شنا می کرد یا خانه ی خودش بود. » بعد ها مادر در جایی آنقدر آهسته که به گوش پدر نرسد، گفته بود: « از دو حالت خارج نبود، یا با یکی از مرد ها در بستر بود یا کوچه ها را می گشت تا مرد بعدی را پیدا کند.» و با حالتی که می شد همه ی دندان های سفیدش را شمرد، اییشی گفته بود و سلیطه را به آخر جمله اش چسبانده بود.

رسیده بود به خانه ی زن. در فلزی نیمه باز را هل داد. کف حیاط یک دست سبز بود. کامیار هر قدر که توانسته بود گل کاشته بود. هیچ خانه ای در سر تا سر شهرک به این سر سبزی نبود.

فرا سرش را به سمت چپ چرخاند و صدا کرد: « کامیااار. دایی کامیار. » و تن کامیار از پشت درختی سبز، که تنه اش صاف رفته بود بالا، پیدا شد.

- تنها آمدی؟

- آره.

- بشین، الان کارم تموم می شه.

فرا روی پله ی سوم عمارت نشست. کامیار دستکش هایش را از دستش در آورد. خاکها را تکاند از لباسش.

- می دانستی سالهاست هیچ زنی به این خانه نیامده؟

فرا به یاد نداشت کسی جز کامیار پایش را در آن خانه گذاشته باشد.

- نه، چرا؟

- چرا چی؟

- مگر نگفتی بیایم اینجا؟ چه کار داشتی؟

- مادرت کجاست؟

- خانه است. همه ی زنها در خانه ی ما هستند.

گره ای افتاد به پیشانی کامیار.

- آخرین باری که همه ی زن های شهرک کنار هم جمع شدند، حادثه ی شومی رخ داد.

فرا به یاد نداشت آخرین باری که زن ها پیش هم بودند کی بوده.

- چه شد؟

کامیار دم عمیقی کشید و گفت: « به خیر بگذرد. فکر نمی کردم بیایی؟»

- ولی آمدم.

کامیار دست برد در مو های فرا.

- تا حالا کسی بهت گفته که موهات چه قدر قشنگه؟

در امروز این دومین بار بود که کسی از موهای فرا گفته بود. مگر می شد فراموش کرده باشد؟!

- آره، می گویند مثل موهای زنِ.

کامیار خندید. فرا فکر کرد آخرین بار کی کامیار را در حال خندیدن دیده؟ ولی زمانی را به خاطر نیاورد.

- راست می گویند. مثل موهای زن شده موهات. به همان بلندی و پر پشتی. خوب به یاد دارم. آخرین شب. شب قبل از مرگش... .آره، راست می گویند.

فرا ماند. شب آخر را چند بار تکرار کرد.

- تو شب آخر زن را دیدی؟

- بیست، شاید هم نوزده ساله بودم. ظهر بود که آمدم اینجا. هفده سال پیش فرا. آسمان که تاریک شد، هر چه اصرار کردم بمانم، قبول نکرد. گفت: « برو. » چه خریتی بود که به حرفش گوش کردم و رفتم.

- تو آخرین بار دیدیش؟

کامیار سرش را تکان داد.

فرا نمی دانست که کامیار آخرین نفری بوده که با زن خوابیده. کسی نگفته بود.  هیچ کس از شب آخر، شب مرگ زن نگفته بود.

فرا گفت: « در چشمهاش مرگ را دیدی؟ می گویند هر کس می خواهد بمیرد، چشمهاش تغییر می کند.»

کامیار سر برگرداند سمت فرا.

- نمرد که، کشته شد.

فرا هر چه گشت در پستوی ذهنش و تصویر ها را گرداند، نتوانست قاتل زن را پیدا کند. همه گفته بودند زن زمانی بوده و حالا نیست. فرا می دانست مرده.

- کی؟ کی کشتش؟

- همه، همه ی زنها.

فرا ندیده بود کامیار شوخی کند. گفت: « همه ی زنها؟ »

- همه، به جز مادرت. زن ها قرار گذاشته بودند با هم. شب که به نیمه رسید آمدند اینجا. ریختند سرش و تکه تکه اش کردند. کشتند بیچاره را.

- زن ها کشتنش؟

-همه، به جز مادرت. نه که او نمی خواست زن بمیرد. آمده بود بیاید که پدرت ... . همه ی زن ها با هم آمدند اینجا. شهلا بالشت را از زیر سر زن کشیده بود و گذاشته بود روی صورتش و بعد نشسته بود روی بالشت. او جان می داده و زن ها چنگ می زدند تنش را. تنش تکه تکه شده بود. فقط از موهاش می شد شناختش. نمی شد همه ی زن ها را کشت. پدرت گفت : « چون زن را گرفته اند از ما دیگر ... .» فرا تو آخرین بچه ی این شهرک ماندی. نطفه ی تو شب مردن زن بسته شد.

فرا سعی کرد چهره ها را کنار هم بچیند و شب را بسازد در ذهنش. موهاش مثل موهای زن بود و چشم هاش سیاه. بلند شد. به سمت در رفت.

کامیار گفت: « هم قد و قواره ی زنی. حیف! اگر زنده بود و می دیدیش، حرفم را باور می کردی. »

فرا باور کرد. کامیار گفت: « من کنارشم. دیگه تنهاش نمی ذارم »و به سمت قبر زن که زیر درخت بود،رفت.

فرا همه ی کوچه ها را گشته بود. رفت کنار ساحل لباس هایش را بکند از تنش و بزند به آب.

فاطمه زنده بودی

۸۸/۵/۱۹

 

 

وقتی خواندن جزیی از زندگی روزمره ات می شود.

زمانی که اکسیژن ، کلمه و کتاب در یک سطح قرار می گیرند.

بعد از مدتی به دلت نمی چسبد هر چیزی.

نمایشگاه امسال را دوست دارم چون داستان هایی را برایم می آورد که مدت ها منتظر خواندنش بوده ام

مجموعه داستان فانوسی پشت پرده های بنفش اثر دوست عزیزم و مهربانم مهستی محبی در نمایشگاه امسال حضور خواهد داشت.

ابتکار نو هم شاعری که با چیزها در خانه تنهاست(چیزها و شاعر، تنها در خانه) را از کاوه سلطانی بزرگوار به ارمغان می آورد.

 

نمی دانم این زن که سکوت می کند منم یا ژنی از مادرانم که مرا خاموش نگاه می دارد.

                        رو در روی ماه

 

زن روی لبه ی پنجره ی باز نشسته بود. پاهایش آویزان بود و صورتش رو به حیاط. شانه را آهسته فرو می برد و از فرق سر توی موهایش که تا کمر ادامه یافته بودند می کشید. صورتش را نمی شد دید. آرش جلو تر آمده بود. رسیده بود به یک متری اش. اما فقط موهای بلند سیاهش را می توانست ببیند و صدای باد که درخت ها را می لرزاند تا برسد به موهای زن.

سایه چشمش را باز کرد. به پهلوی راست چرخید. آرش نبود. نشست روی تخت و جیغ کشید. آرش از پنجره ی باز خم شده بود پایین. دوید و شانه هایش را گرفت. آرش برگشت با چشم های نیمه باز. سایه دستش را گرفت.

-        باز راه می رفتی تو خواب.

-        اون تو بودی؟

-        کی؟

پنجره را بست. دست آرش را گرفت و کشاندش تا کنار تخت.

-بشین.

- تو نشسته بودی کنار پنجره؟

- باز خواب می دیدی. شانس آوردی از صدای باز شدن پنجره بیدار شدم. داشتی خودت رو پرت می کردی.

کلید چراغ را زد و اتاق پر شد از نور زرد رنگ. آرش همان طور که نگاهش را به زمین دوخته بود و سرش را گرفته بود میان دست هایش گفت.

-        خواب نبودم. نشسته بود کنار پنجره و موهاش رو شونه می کرد.

-        کی؟ باز هم یک زن؟ کدامشان؟

-        همان که دیشب آمده بود و پریشب و شب ...

-        و تمام شب هایی که در این خانه ایم. همین را می خواهی بگویی؟

سایه به طرف پنجره رفت. چند لحظه رو به حیاط ایستاد. بعد برگشت به سمت آرش و گفت.

-        نیست، هیچ کس اینجا نیست. باز هم خواب دیده ای.

-        نه، من دیدمش. مطمئنم، نشسته بود و موهاش رو شونه می زد.

-        من نگفتم ندیدیش عزیزم. ولی تو خواب بوده.

-    نه بیدار بودم. همه چیز واقعی تر از خواب بود. حتی واقعی تر از حالا. میدونم خواب نبودم. سایه من خواب نبودم.

سایه دوباره رو کرد به پنجره. اینبار بازش کرد. سرش را آورد بیرون و به زمین نگاه کرد.

-        کجاست؟ اگه خودش رو پرت کرده باشه الان مرده یا زنده اش باید آش و لاش رو زمین باشه.

رو کرد به آرش.

-        نکنه می خوای بگی پرواز کرده؟

آرش بلند شد و به سمت پنجره رفت. سایه خودش را کنار کشید. گذاشت او سرش را ببرد بیرون و دور تا دور پنجره را چشم بدواند. آرش بخار جگرش را بیرون داد از دهان. سرش را کشاند تو  و نگاه عسلی اش را انداخت به سایه. عضلات صورتش شل شد و سستی به همه ی تنش ریخت.

-        باور کن سایه.

-        اگه خیالت راحت شده چراغ ها رو خاموش کنم بخوابیم.

-        نه، بر می گرده، من می دونم.

-        ترسیدی؟

آرش رو به سایه کرد و با صدایی که بم تر از همیشه بود گفت.

-        تو منو مسخره می کنی؟

-    قبول کن مسخره ست. سه ماه هر شب منو از خواب بیدار می کنی و می گی یه زن توی خونه ست بعد مجبورم می کنی همه جا رو دنبالش بگردم.

 سایه دستش را فرو برد در موهایش. از پنجره چشم دوخت به ماه.

-    کجاست آرش؟ روی زمین که نیست. نکنه تو آسمونه؟ شاید هم ماه شده و اینبار ابرها رو کشیده رو صورتش تا تو باز نتونی ببینیش.

آرش نگاهش را به زمین انداخت. دو قدم عقب رفت و همان طور که نگاهش را می ریخت روی هر چیزی به جز سایه گفت.

-    شاید حق با توئه و خیالاتی شده باشم. حتما سایه ی درخت ها افتاده بوده به پنجره. این تصور ها به سراغ هر کسی می یاد.

سایه پوزخند زد و با دستش به حیاط اشاره کرد.

-    کدوم درخت؟ همه ی درخت های باغ رو ماه پیش قطع کردیم. ولی سایه ی اون زن باز هم از سر زندگی من کم نشد.

آرش اینبار با دقت بیشتری حیاط را کاوید. درخت ها همه نیم متر بالا تر از خاک قطع شده بودند. رو به ماه خاکستری رنگ کرد و به وزش آهسته ی ابرها از رویش خیره شد. دست هایش را آویزان از تن رها کرد و کنار قاب فلزی پنجره مشت کرد و ناخنش را فرو برد به کف دستش. سایه از آرش و پنجره دور تر رفت. کنار میز توالت پوست گردویی اش تکیه زد به دیوار و به نیم رخ راست آرش که رو به حیاط ایستاده بود خیره شد.

-        واقعا منظوری نداشتم. تو راست می گی این اتفاقات ممکنه واسه هر کسی پیش بیاد.

آرش تا کنار تخت آمد. دراز کشید و لحاف لیمویی ساتن را تا نافش کشید بالا. سایه دست هایش را صلیب کرد و سرش را کج.

-        قبول دارم، تند رفتم.

-        نه، تو راست می گی.

سایه تکیه اش را از دیوار برداشت. به سمت آرش رفت و دو زانو روی تخت نشست. دستش را گرفت و با انگشت نرم نوازش کرد.

-    شاید مادرت تو خوابت بوده. مادر ها همه نگران بچه هاشونن، حتی بعد از مرگ. بهت حق می دم مرگش آشفته ات کرده باشه.

صدای آرش پر شد از بغض ولی رفته رفته بغض فرو  نشست و خشم موج گرفت.

-        سایه من وقتی ملافه رو روی سر مادرم کشیدم.  موهاش از شیمی درمانی ریخته بود. کچل بود. می فهمی؟

-        دلیل نمی شه عزیزم. توی خواب اون به شکل روزهای سلامتیش پیش تو میاد.

آرش نشست. شانه ی سایه را گرفت.

-        مامان من موهاش بور بود.

و نگاهش فرو رفت در موهای سیاه سایه که ریخته بود روی شانه اش. دست هایش را از شانه های سایه جدا کرد. انگشت هایش را فرو برد در موهای سایه و تا کمر حرکت داد و ابروهایش را خم کرد.

- تو بودی نه؟ شوخی مسخره ای بود.

و رویش را برگرداند سمت در اتاق.

- چی داری می گی؟ حالت خوبه؟ من پشت سرت ایستاده بودم. داشتی خودت رو پرت می کردی.

- بس کن سایه. این بازی رو سه ماه داری ادامه می دی.

و بلند شدو رو به روی در ایستاد.

- این چه حرفیه؟

نگاهش داغ شد و بلند شد و ایستاد رو به روی آرش.

-        من نجاتت دادم. دلیلی نداره بخوام این کار رو بکنم.

آرش یک قدم به سایه نزدیک تر شد و با دستش به او اشاره کرد. مثل اینکه می خواهد انگشتش را فرو کند در چشم او.

-    چه زنی جز تو می تونه این کار رو کرده باشه؟ جواب بده؟ اگه زن نه روی زمین و نه روی ماه پس هیچ کس نمی مونه جز تو.

-    داری می گی هیچ کس نمی مونه. می خوای منو دلیل توهماتت جلوه بدی؟ تو از پنجره اویزون بودی و من نجاتت دادم. حالا داری متهمم می کنی؟

آرش پوزخند زد.

-        خب ثابت کن که تو نبودی.

-    چی رو ثابت کنم؟ اینو که می ترسم نصفه شب بشینم روی لبه ی پنجره و موهام رو شونه کنم؟ تو نتونستی دیدن اون زن رو توجیه کنی. حالا می خوای من همه چیز رو به گردن بگیرم.

-        خودت قضاوت کن. تو تنها زنی هستی که تو این خونه ست.

سایه آب دهانش را فرو داد و صدای خنده اش را دواند در اتاق.

-    آهان پس این جرم منه و حالا باید از خودم رفع اتهام کنم. باشه. چی کار باید بکنم که خواب شبهام رو بهم برگردونی؟ که دیگه نصفه شب یه زن نیاد تو اتاق خوابم و شوهرم رو بکشونه تا کنار پنجره؟!

چشم هایش را تنگ کرد و برقی در مشکی چشم هایش جان گرفت. آرش با قدم های بلند به سمت میز توالت رفت و کشو اش را بیرون کشید. قیچی دسته خاکستری را در دست گرفت و رو به سایه دو بار باز و بسته اش کرد.

-        کاری نداره. موهات رو کوتاه کن که دیگه تنها زن مو بلند مورد اتهام نباشی.

چشم های سایه حالت گردی گرفت و صدایش لرزید.

-        مسخره ست.

آرش نزدیک تر آمد.

-        شاید. ولی اگه این کار رو بکنی هم ازت رفع اتهام می شه، هم آرامشت بر می گرده.

سایه دستش را دراز کرد به سمت قیچی.

-        برای برگشتن آرامشم هم که شده این کار رو می کنم.

قیچی را از دست آرش گرفت. تا کنار پنجره رفت. موهایش را یک طرف شانه اش ریخت و قیچی را از دو انگشت بالا تر از شانه فرو برد در موهایش. باد وزید و موها به پرواز در آمدند روی صورت ماه، دیوار های حیاط و درخت لیمویی که زیر پنجره داشت جوانه می زد.

                                                               

                                                          فاطمه زنده بودی

                                                                        ۸۸/۱۲/۲۵

حالا هم نگاه کنی 2 اسفند 69 روز بعیدی نیست

هجده سالگی هم تمام شد و من هنوز زن اسفندی را که درونم قد می کشد دوست دارم.

 

  امروز باز پروانه رسیده بود به حیاط ما. دبستانی بودم ده یازده سال پیش. پروانه ها می نشستند روی دست مامان. من مثل این روز ها نمی نوشتم و خواهرم هم به این خوبی نقاشی نمی کشید. مامان اما هم خوب می نوشت و نقاشی می کرد. خالهای بال پروانه ها را نوازش کردیم. دوستهای مامان پر گرفته بودند و من زمانی که مرمر های دیوار رنگ پریده تر بودند قصه ی پروانه ها را قلم زدم و خواهرم نقاشی اش را.

 بابا ببین قولم به تو را هنوز فراموش نکرده ام. فصلی در زندگی هر دختری ست به نام دلتنگی برای پدر. و من هر روز صبح که از خانه می روی در این فصل ظهور می کنم.

 امروز نوزده ساله شدم.

 و به این باور رسیده ام که داستان آنچه که من می نویسم نیست بلکه آن است که شما با خود می برید.

 

شعری که سی ما عزیزم برایم سروده

 

داستان ( کلمات نامفهوم تر از آنند که حسی را بیان کنند.)

 

رسیده اند به پشت در اتاق. گرم شده. تشک از خیسی تنم نم گرفته. تو غلت می زنی کنار من، پتو را محکم تر می پیچی به خودت. روز دارد با شب قاطی می شود. می ترسم بلند شوم پرده را بکشم که خاکستری پشت شیشه نریزد به اتاق. پلکت را بسته ای و آرام نفس می کشی. خودم را به تو نزدیک می کنم، آنقدر که نفست بسرد روی صورتم. چشمم را به در می دوزم و نفست را فرو می دهم.

رسیده اند به پشت در اتاق. دستگیره ی در را تکان می دهند. کمی از تو فاصله می گیرم نه، خوشحال خواهند شد.انگشتم را قفل می کنم به انگشتت. داغی تنت خونم را به جوش می آورد و بخار می نشیند به پوستم. منتظرند من از تو فاصله بگیرم. تنم را می کشانم به سمت لبه تخت. دست می برم به سمت کشوی میز. یک مشت پنبه می کشم بیرون. صدای تکان خوردن دستگیره ی در شدت می گیرد. پنبه ها را فرو می کنم در گوشت و خودم را می کشانم به زیر نفست. اگر تنه بزنند به در؟

درد، درد پهلوی راستم درد می گیرد از ضربه ی دست هایی که می خواهند به تو برسند. گرمم شده. نور فلش از لابه لای نفس ها پاشیده می شود روی صورتت و چهره های سفید و سرخی که چسبیده اند به تو. دستم را دراز می کنم که انگشت های تو را دست دیگری می گیرد. تو باید بخندی. من لبخند می زنم که اگر ناگهان گوشه ی کادری ماندم بعد ها تو اخم نکنی.

خوابیده ای و در خطوط خشک صورتت هیچ حسی نمی بینم. صدا های نا مفهومی می ریزند به اتاق. چشم هایم را می بندم صداها می نشینند به پلکم. گنگی کلمات به گوشم سنگین می چسبد. انگشتم را دور انگشتت فشار می دهم. صدا ها تیز می شوند ولی کلمات نامفهوم تر از آنند که حسی را بیان کنند. زیر صداهای جیغ مانند می لرزم.

دست می اندازم دور کمرت و پوستم همه ی دست هایی را که حلقه شده اند به کمرت حس می کند. تو در گوشم نامفهوم ترین احساسات را زمزمه می کنی.

پلکم سنگین شده. چشمم را باز می کنم، از زیر توده ی صدا ها تکان خوردن دستگیره ی در را می بینم. تاریکی شیشه را بلعیده. صورتت همه ی احساساتم را غرق کرده و حالا با خط های موزون، بی لرزش خوابیده.

- شما چهره ی منحصر به فردی دارید.

تو لبخند می زنی. دختر از جمله ی خودش ضعف می کند و تصویر تو که نگاهت را می ریزی روی صورتش می افتد روی مردمک چشمم.

دستت گرم است و پلکت چشمت را پوشانده. داغی نفست را می بلعم. بوی عطری می رسد به شامه ام. بو نزدیک تر می شود روی سرمان را می گیرد و بعد سقف و فرش اتاق را پر می کند.

نزدیک می شوی به من. سرم را به سینه ات تکیه می دهم. عق می زنم. می دوم به سمت دست شویی، بالا می آورم. بوی ادکلن همه ی تنم را پر کرده. دوباره عق می زنم از بوهایی که با خودت اورده ای. سرم را بلند می کنم، دستت را روی گونه ام می کشی. بوی دیگری وادارم می کند دوباره بالا بیاورم.

بو روی سرم است، صورتم را پوشانده و دارد به بدنم وارد می شود.

صدای دستگیره ی در قطع می شود. سکوت به اتاقم می رسد. سیاهی با جسم پنجره یکی شده. دارند به ما نگاه می کنند، پشت سوراخ کلید مردمک های رنگی در حرکت اند.

پلکم را فشار می دهم آنقدر که درد روی چشمم جمع شود. نفست جان می گیرد. به صورتت نگاه می کنم. چشمت را باز کرده ای دستت را به سمت کلید برق می بری. نور می ریزد روی تنم. لبخند می زنی. دستت را می بری به سمت میز عسلی. لیوان آب و یک قرص را بر می داری. صورتت آرام است. قرص را فرو می دهم.

رقص میان دودها

فرهاد دود شد، رفت. شاید هم اول رفت بعد دود سوختن چیزی همه ی خانه را گرفت و کپه کپه نشست روی وسایل. دیوارهای خانه انعکاس جیغ هایم را سینه به سینه می دهند. تنم سخت شده، دود فرهاد خانه را پر کرده، گوشهایم سوت می کشند و گلویم می سوزد.

مادر جیغ کشیده بود. پدرم در سکوت پک های عمیق به سیگار می زد و دودش را می رقصاند بالای سر خودش، بالای سر مادرم و بالای سر همه ی وسایل خانه.

لعنتی. پام گرفته بود به صندلی. نشستم. فرهاد سکوت کرده بود و در میان سکوتش دهانش را باز می کرد و دود های غلیظ غلتیده می شدند در فضای اتاق. داد کشیدم: می روم.

فرهاد رفت. فرهاد سوخت، رفت. دود جایش را گرفت. دود اول جای فرهاد را پر کرد بعد همه ی سالن را و از زیر در خزید به اتاق خواب.

به سرفه افتاده ام. سرفه ام صدای جیری گرفته. چشمهام پشت دود را نمی بیند.

مادرم فریاد کشان دست هایش را می چرخاند در هوا و دودها را از جلوی صورتش کنار می زند. شش ساله ام. سیگار پدر کوچک شده، خودش کوچکتر. من در کمد جمع می شوم. جفت پایم را در شکمم جمع می کنم. پدر سیگار بلندتری به آتش می کشد. مادر جیغ دیگری می کشد. سیگار زودتر از سیگار قبلی دود می شود. پدر باید بید باغچه را به آتش بکشد و بگذارد دود شود در خانه.

خانه در تسخیر جیغ هایم بود. فرهاد سکوت کرده بود. صندلی ها دورتر از جای همیشگی بودند. میان جیغ هایم گفتم تقصیر تو بود. سرم تیر می کشید. لوستر حرکت آونگوار به خود گرفت. چشم هایم می سوخت. دود سیگار می رقصید دور تنم، پیچ می خورد و در مسیر پیچ خوردن پخش می شد.

ستون فقراتم ساکن شده، مهره ها قفل شده اند. نه می توانم صاف بایستم و نه بنشینم، خمیده خشک شده ام.

چوبِ زیر پایم سفت تر شده بود. کمد تنگ تر می شد. آنقدر تنگ که من و دود درش خفه می شدیم. مادر می چرخید دور خودش، پیرهنش نازک و سبک می رقصید. دود پیچک می شد دور اندام پدر، پدرم جمع می شد و پیله ی دود را تنگ تر می گرفت. حصار دود جیغ های مادر را کند تر می کرد. دود فرهاد همه ی فضای خانه را پر کرده.

با صدای تیزی فریاد کشیده بودم. از زیر دودها گفتم: تو خواسته بودی و سکوت فرهاد را شنیدم. بلند تر گفتم: تو مقصری، من نمی خواستم و دود فرهاد را بلعیده بود.

دود از گلویم می رود پایین، به معده ام می رسد. صدای سرفه هایم پخش می شود در نفس اتاق.

دیوار فرهاد فرو ریخت.میان شکستن دهانش را باز کرد و آتش زبانه کشید.

زبان در دهان مادر آرام نمی گرفت. جیر جیر در کمد را گم می کرد میان جیغ هایش. پیله از سر پدر شروع شده بود، دور کمرش را چسبیده بود و داشت پایش را جمع می کرد. کمد پر از دود شده بود چشم هایم می سوخت و مادر لا به لای دودها حرکت می کرد.

ایستاده بودم.شعله از زبان فرهاد کشیده می شد. دود بلند شد از شعله های دامنه دار. عقب عقب می روم که پایم روی آتش نماند.

آتش خاموش شده، پنجره را باز می کنم. با دستهایم دود را می رانم به سمت پنجره. دود ها زیاد تر می شوند، پنجره کوچک تر.

پدرم به اندازه ی تخم شتر مرغ کوچک شده بود. می لرزم، کمد کوچک شده. مادر دستهایش را تکان می دهد. دود نمی گذارد پدر پیچیده شده لای سفیدی را ببیند.مادر داد می کشد هنوز. همه ی صدایش جیغ های دنباله دار می شود و لا به لای فریادهاش دودها را کنار می زند. پوسته ی سخت پدر آتش می گیرد. تیر کمرم می لرزد. آتش می گیرد به دامن مادر و او عقب عقب می رسد به دیوار. آتش همه ی پوست سخت شده ی پدرم را در بر می گیرد. مادر فریاد دیگری می کشد. دستش می رود به سمت دستگیره ی در و صدای دویدنش می پیچد در راهرو.

دود از دودکش می رود بالا. از پنجره کشیده می شود بیرون. زیر دود رد فرهاد را گم کرده ام.

مادر رفت. صدای پاش شنیده نمی شود. آتش آرام می گیرد، در کمد را باز می کنم. از بین آتش بال سبز و بنفشی می اید بیرون. آتش کم تر می شود. می ماند پرنده ای که نوک حنایی اش را گرفته رو به من و چشم های سیاهش برق می زند. پدر پر می کشد از راهرو و می رسد به حیاط.

اتاق از دود خالی شده. از پنجره می شود آسمان را دید. درخت بید سبز شاخه اش می رسد به خاک. فرهاد روی درخت نشسته، بالش را تکانی می دهد. می دوم به سمت راهرو. 

"غزل بنویس تا داستان بسرایم"

برای سیمای عزیزم به خاطر همه­ی روزهای خوبی که داشتیم، داریم و می­داریم

"غزل بنویس تا داستان بسرایم"

می آید رو به ­رویم می ­ایستد. از دستم در رفته چند ثانیه از آخرین ­باری که قول دادم دیگر به او فکر نکنم، گذشته است. موهای قهوه­ ای رنگش پر پشت می ­رسد به دو انگشتی شانه ­هایش. تارهای سفید پیچیده می ­شوند بین دسته دسته موهای قهوه­ ای­ش. لبخند می ­زند. نگاهم را می ­رسانم به سفیدی گردنش. صدایش از زیر ردیف دندانهایش می ­رسد، شروع به خواندن شعری سپید می ­کند.

تو می ­گویی: «چرا همه ­ی شاعرها تنها یک شعر قشنگ دارند؟»

می ­گویم: «می ­آیی پله هایی را که دیروز آن غزل سرا از آن رفت بالا را ببوسیم؟»

شعرش به نیمه رسیده، لبخند دیگری می­زند و از کمر می ­رود بالا. حتی وقتی کلمات را پرواز می ­دهد در اتاق لبخند از لبانش نمی ­افتد. بلند می ­شوم با توری که در دستم است کلمات را بگیرم.

اینبار جدی می­ شوی « تو چرا عاشق نمی ­شوی.»

لبه­ ی تور می­گیرد به پایم، می ­ایستم. تار موهای سفیدش موج بر می ­دارند و پیچ و تاب می ­خورند بین موهای قهوه­ ایش

« خوشحالم که تو موج نو نمی ­گویی!»

« چرا؟ مگه تو دوست نداری؟»

« نه، غزل بهتره»

تو می ­خندی، دوباره می ­گویم: « می ­آیی پله ­ها را ببوسیم و به تالار برسیم؟ همان تالاری که دیروز آنجا غزل خواندند!»

وسط تالار می ­ایستی. من و او کنار هم نشسته­ ایم.

می ­­گویی: « تور انداخته به سرت.»

نگاهش می ­کنی، می ­خندم.

« عاشق شده­ ام.»

او می­ خندد و شعر سپیدش را می ­خواند.

می ­گویم: « پس شاعر کجاست؟»

می­ گویی: « دارد پله ­ها را می ­آید بالا تا ببوسدت.»

شاعر می ­رسد.

« آمد، برو برقص غزل شادباش می­ دهد.»

با او بلند می ­شویم، می ­رقصیم. صدایش آهسته است، به لبه ­ی شعر رسیده کنار گوشش زمزمه می ­کنم: « بلند­تر بخوان.»

می­ گوید: « صدای تو قشنگ ­تر است، خودت بخوان.»

غزل می ­ریزد بر سرمان.

می ­گویم: « به موهام گیر نکنه؟!»

می ­گویی: « نترس، همه­ اش می­ ریزه رو تور.»

می­رقصیم و با حرکتمان تارهای سفید موج می­گیرند بین قهوه­ای موهایش و او شعر می­خواند.

می ا یستد. « تو بخون، صدای تو قشنگ­ تر از این خواننده است.»

به تو نگاه می ­کنم. می ­گویی: « راست میگه، تو اولین عروسی نیستی که روز عروسی ­اش آهنگ می­خواند.»

شاعر گونه ­ام را می ­بوسد. خواننده میکرفون را می ­دهد به دستم. فقط غزل یادم هست. کنار گوشت می ­گویم: « چه قدر گفتم ترانه بگو؛ برای امروز به درد می ­خورد.»

با خنده می ­گویی: « شانس آوردی تور از دست یه مرد خوشگل افتاد به سرت.»

نگاهش می ­کنم موهای قهوه­ ای رنگش می­ رسد به دو انگشتی شانه ­اش و لبهایش شعر سپید می­ خواند. طوری که نشنود می ­گویم: « آره قشنگه ولی من مرد برنزه بیشتر دوست داشتم.»

او می ­خندد. دستش را دور کمرم حلقه می ­کند و شعرش را از اول می ­خواند.

می ­گویی: « چرا از همه­ ی کارهای شعرا تنها یکی شاخص می ­شود و بقیه حتی قابل شنیدن نیستند؟»

مادرم در را باز می­کند و از لای در می ­گوید: « از بین همه­ ی بچه هایم تنها تو خوب از آب در آمدی.»

شوهر سپیدم می ­بوسدم.

می ­گویی: « بچه­ دار هم می ­شوی.»

دستم را می ­کشم روی شکمم بالا آمده! می ­خندی، می ­خندد و شعر سپیدش را می ­خواند.

دستم را در دو دستت می ­گیری: « چند بیت اضافه کرده ­ای؟»

« من داستان نویسم، تو غزل سرایی. یادت رفته؟»

« بچه ­های زیادی به دنیا می ­آوری.»

شوهرم گونه ­ی سرخم را می ­بوسد.

می ­گویم: « از کجا می ­دانی؟»

« همه خوشگل ­اند ولی کوتاه هستند.»

« مگر تو بچه ­هایم را دیده­ ای؟»

« آره، ولی کمتر از بچه­ های من هستند.»

شوهرم با موهای مجعدش می ­گوید: « تو کجا دیده­ ای­شان؟»

و اشاره ­ی انگشت تو می ­رسد به قفسه ­ی کتابفروشی.

مادرم می ­گوید: « آدم زیاد می زاید، اصلاً زن زیاد می ­زاید. می ­تواند هر شب بزاید، هر روز بزاید، ولی فقط یک بچه­ است که خلف می ­شود و خاطر­خواه زیاد دارد.»

تو سرت را به علامت تایید تکان می ­دهی وآه می ­کشی.

هاج و واج می ­گویم: « کدام بچه؟ ولی من که شوهر ندارم! مردم چه می ­گویند؟»

« چه بگویند بهتر است؟ بی ­پدری که مُد شده. تازه تو که شوهر داری، برنزه نیست ولی خوشگل است.»

می ­گویم: « تو هم شوهر کرده ­ای؟»

و دستی به سمتم دراز می ­شود، می ­فشارمش. می ­گویی: « همکاریم، یادت نمی ­آید؟ بچه­ هایمان هم اینجا هستند.»

و چمدانی که در دست داری را خالی می ­کنی. کتاب­ها می ­ریزند روی سرامیک.

شوهرم که برنزه نیست، می ­گوید: « می­ آیی برقصیم؟»

« کف سندلم لیز است، سُر می ­خورم.»

می ­گوید: « سندل­هایت را در بیاور.»

« گم می ­شوند.»

« خوب آویزانشان کن به تورت.»

و دستم را می ­گیرد . همان طور که می ­رقصاندم شعر می­ خواند.

می­ گویم: « من که از مردهای شاعر متنفر بودم، چرا زنش شدم؟!»

می ­گویی: « شاعر نیست.»

« شاعر نیست؟! پس چرا شعر می­ خواند؟»

« چون خودت گفتی بخواند، یادت نمی ­آید؟»

شوهرم نفسش به شماره افتاده، می ­ایستد.

می ­گویی: « حالت به هم نمی ­خوره؟»

« نه»

« چرا تو حامله ­ای حالت بده، بشین.»

مادرم دست غزاسرا را گرفته، به او می ­گوید: « از بین بچه ­هایم فقط تو خوب بودی.»

می­ گویم: « تو که بچه ­هایم را دیده­ ای، چه شکلی هستند؟»

« خوشگل ­اند ولی کوتاه هستند. حالت به هم نمی ­خوره؟»

« نه، شبیهه من ­اند یا شوهرم؟»

می­ خندی و می ­گویی: « تو که شوهر نداری.»

دست مرد مو قهوه ­ای را رها می ­کنم.

« شوهر ندارم؟!»

« نه، خوش به حالت بچه­ هایت فقط مال خودت ­اند. ولی این پسره که تور انداخته سرت انصافاً خوشگله.»

« ولی برنزه نیست.»

« توی قحطی شوهر تو از رنگ پوستش ایراد می ­گیری! مهم اینه که پدر خوبی واسه بچه ­هاته. چه­ قدر خوشگله این شوهرت.»

شوهر مو مجعدم می ­خندد و گونه­ ات را می ­بوسد بعد دستش را دور کمرم حلقه می ­کند و می ­گوید: « چی بخونم که به صدای تو بیشتر بیاد؟»

سرم درد می ­کند، می ­گویم: « درد شروع شد.»

دو کف دستت را به هم می ­کوبی: « داری می ­زایی بار اولت نیست که راحته، غزل بخونم برات؟»

مادرم می ­گوید: « خدا کند این یکی درست و حسابی از آب در بیاید. اگر خلف شد دیگر حامله نشو، باشه؟»

« درد بیشتر شده، می ­میرم اینبار.»

همان طور که غزل می ­خوانی، می­ خندی و می­ گویی: « یعنی وقتشه، قلم و کاغذ بیارم؟»

`مثل تو

خودم را که آب می کشی، می روی سراغ پدر و مادرم، خودت را، مدرسه ی مان را، بوق هایی که می زدی و بوی ادکلن را از قلم می اندازی. صدایت فریاد می شود، دیوار صوت ترک بر می دارد، دلم خورد می شود، کلمات کف می شوند و به دهانت می آیند. چین پیشانیت جذاب ترت کرده. دستم را روی شکمم می گیرم و روی فرش دستبافم می نشینم. جمع می شوم. حالا شبیه آن جنینی ام که در رحمم لانه کرده. دردی می پیچد در دلم و کمرم را طی می کند.

مظلوم نمایی نکن و حرفهای دیگری که روی همه ی شان مهر میراث فرهنگی خورده شلیک می شوند روی تنم، نگاهت را تیر می کنی-مثل همیشه نشانه گیری ات خوب است- می فرستی درست وسط شیشه ی عمرم و در اتاق را محکم می بندی.

درد راهش را دوباره طی می کند. می رود سر جای اول می پیچد و جانم را می کشد.

تلفن همراهت زنگ می خورد. زمزمه ی آرامی می آید. از اینجا هم می توانم ببینم کسلی و صدای پشت خط می مکد تمام تلخی ات را و شیرین می شود برایت. آنقدر شیرین که زهر می شوم پیش رویت و حتی اگر تونل زمان تو را به روز اول که با طلوع آفتاب صبحانه ی فرانسوی ات را گذاشتم روی تخت و تو عسل را کشیدی روی نان و لقمه را در دهانم نهادی، ببرد به روی خودت نمی آوری و اشاره می کنی به من که عسل در دهانم است و می گویی زهر کرد زندگی ام را.

در باز می شود. عطرت می پیچد. جذاب شده ای و اخم تصنع ایت بر زیبایی ات افزوده. در را محکم به چارچوب می کوبی. از خانه می روی، پیروزمندانه میدان را ترک می کنی و من روی فرش جمع شده ام و می پیچم به خودم.

صدای روشن شدن ماشین می آید. داری خودت را در آینه ی جلو ورانداز می کنی و چهره ات را منت می گذاری.

حالا حرکت می کنی و دور می شوی از جهنم و پیش می روی به سمت بهشتی که ساخته ای و من با حرکت و پیچش درد می پیچم و می رقصم خوابیده به روی فرش دستباف.

گلویم می سوزد و معده ام سنگین می شود. چهار سال پیشم تکرار می شود ولی با ترسی کمتر. حالا دیگر کمی جا افتاده شده ام. بچه نمی آورم که ثابت کنم به بلوغ رسیده ام. بچه می آید، چون دوست دارد شبیه تو بشود، زیبا، جذاب و خواستنی. پسر باشد، بزرگ شود و ادکلن های خوش بویت را دزدکی بزند. غوغا کند و دست بگذارد روی غرور دختری، سعی کند دوستش داشته باشد- مثل تو عاشق می شود که کم نیاورد- مثل برادرش می شود،تخس، زیبا، جذاب و خواستنی. من پیر می شوم با به دنیا آوردن هر زیبا رویی پیر می شوم آنقدر پیر که دیگر عکس هایم را نمی شناسم. تو جوان می شوی، آنقدر که در گوش سامان می گویی بگو من برادرتم نه بابات، یادت نرها! با او پارک می روی، می فرستی اش تاب بخورد و خودت می نشینی کنار دختری که کمی حالت افسرده ها را دارد. موهایش شرابیست به چشمت زیبا نیست، جذاب نیست، جدید است.

درد می پیچد دور تنم، چشم هایم خمار می شود. تو خماری این روزها همه اش از زن ها حرف می زنی. می پرسی چه دوست دارند؟ چطور احساس راحتی می کنند؟ دستت را می گذاری روی سرویس برلیانم. لباس هایم را می آوری از کمد بیرون و نشانم می دهی. می خواهی بدانی همه ی زن ها اینها را دوست دارند؟سری تکان می دهم که باور کنی نمی دانم. می پرسی خودت چه؟ چقدر اینها را دوست داری؟لبخند می زنم- تو را دوست دارم.

سینه ات جلو می آید.آینه را نگاه می کنی. هنوز شبیه روزهای خریت منی که تو را از دور نشان دوستانم می دادم و خودم می آمدم کنارت و معنی اشاره ها را نمی فهمیدم.

آب تلخی راه گلویم را طی می کند، تفش می کنم روی فرش.تلفن زنگ می خورد.

دیگر باید به بهشت رسیده باشی. بیچاره حوری ات نمی فهمد هنوز تنت بوی جهنم مرا می دهد.برایش ناز می کنی، می جنگی با نفست واو می خرد تو را آخر.

-الو، سلام

-تو خوبی؟

-نه حالم بده

- صبر کن الان میام.

گوشی تلفن می نشیند سر جایش. درد می پیچد، هی مسیر را طی می کند. می رسد سر جای اول بدون راهنما می پیچد، می پیچد. اتاق دور سرم می چرخد، می چرخد.

لباس سفید، گل ارکیده، بوی اسپند. من لبخند می زنم، تو می خندی. دخترهای فامیلتان بغض می کنند. خواستنی تر از همیشه شده ای، فکر می کنم خوشبخت تر از همه هستم. یک لحظه ترکم نمی کنی. موهای مشکی ام با تاج جواهر نشان مرا شرقی ترین عروس خاور کرده.

نور از لای کرکره می گذرد، مردمک چشمم تنگ می شود. پرستار بر می گردد، نگاهش را می دوزد به من-حالت بهتر شده؟ می گم دکتر بیاد ببیندت.

نمی دانم چند ساعت از آمدنم به اینجا گذشته. تو کجایی حالا؟ هنوز هم بهشتی؟ برزخ مرا که در آغوش گرفته.

آشناست، می آید کنارم می ایستد. دستم را روی شکمم می کشم. تو جوونی، فرصت زیاده شوهرت کجاست؟ ندیدمش!

جنینم غرق خون بی روح به دنیا آمد، تو جام خون را گرفتی از دست پری ات.

-نگفتی کجاست؟ چرا نیومده اون عاشق سینه چاک؟

چاک چاک شده دلم نمی گویم، سکوت را می پوشم.

-مامانم آوردم؟

-آره، الان هم بیرون ایستاده هر چی مبایل شازده رو می گیره خاموشه، بی لیاقت.

صدای زیر زننده ای صدایش می کند.

-من می رم تا وقتی که بر می گردم استراحت کن.

صدا دوباره می پیچد و می خراشد. دستم را روی شکمم می گذارم. درد می پیچد، جسمم را در می نوردد به روحم می رسد، خودم را بغل می کنم، تو او را تنگ تر در بر می گیری. خواستنی و جذاب می شوی برایش. گرم می شوی، گرم او و من می سوزم و او حالا سردش نیست.

مامان می آید تو،سرخ شده صورتش.- بهتری؟ خدا رو شکر که خودت سالمی عزیزم. سامان رو فرستادم خونه پیش بابات. دلش می خواست ببیندت.

ما هر دو امشب بیداریم. بسترهایمان برای خواب نیست. تو زیبا شده ای، دلم می خواهد شبیه تو باشم.

می آید تو، مادر می رود. می نشیند کنارم. دستش را روی شکمم می گذارد.

-می موند ولی ضربه انداختش. می دونم سخته. امشب کشیکم تا صبح بهت سر می زنم باید استراحت کنی.

-کی میذاری برم؟

-من نذارم تو خودت می ری آهوها همه گریز پان.

-دکتر که زخم نمی زنه.

-نباید بزنه ولی اگه خودش زخمی باشه چی؟

ما هر دو به فکر صبحیم. تو صبح از بهشت می روی، می آیی به دنبال جهنمت. حورت در خیال لباس سفید و من خوابیده با لباس سفید، غرق در سیاهی.

-من فقط خواستم صبح مرخصم کنی.

-لبخند می زند، زیبا می شود،دیگر عصبانی نیست.مگه پیش من بهت سخت می گذره؟

کاش شبیه تو بودم، کاش.

صدا می خراشد و صدایش می کند. مثل همه ی صدا های زیر عشوه گر مثل همه ی صدا های سایه شده بر زندگی ام، می رود.

چشمهایم سنگین می شود. رحمم خالی و سوت و کور، دستم حرکت می کند روی شکمم. تو می خزی به سمت جهنم خالی از من و من هنوز شبیه تو نیستم.