برای سیمای عزیزم به خاطر همه­ی روزهای خوبی که داشتیم، داریم و می­داریم

"غزل بنویس تا داستان بسرایم"

می آید رو به ­رویم می ­ایستد. از دستم در رفته چند ثانیه از آخرین ­باری که قول دادم دیگر به او فکر نکنم، گذشته است. موهای قهوه­ ای رنگش پر پشت می ­رسد به دو انگشتی شانه ­هایش. تارهای سفید پیچیده می ­شوند بین دسته دسته موهای قهوه­ ای­ش. لبخند می ­زند. نگاهم را می ­رسانم به سفیدی گردنش. صدایش از زیر ردیف دندانهایش می ­رسد، شروع به خواندن شعری سپید می ­کند.

تو می ­گویی: «چرا همه ­ی شاعرها تنها یک شعر قشنگ دارند؟»

می ­گویم: «می ­آیی پله هایی را که دیروز آن غزل سرا از آن رفت بالا را ببوسیم؟»

شعرش به نیمه رسیده، لبخند دیگری می­زند و از کمر می ­رود بالا. حتی وقتی کلمات را پرواز می ­دهد در اتاق لبخند از لبانش نمی ­افتد. بلند می ­شوم با توری که در دستم است کلمات را بگیرم.

اینبار جدی می­ شوی « تو چرا عاشق نمی ­شوی.»

لبه­ ی تور می­گیرد به پایم، می ­ایستم. تار موهای سفیدش موج بر می ­دارند و پیچ و تاب می ­خورند بین موهای قهوه­ ایش

« خوشحالم که تو موج نو نمی ­گویی!»

« چرا؟ مگه تو دوست نداری؟»

« نه، غزل بهتره»

تو می ­خندی، دوباره می ­گویم: « می ­آیی پله ­ها را ببوسیم و به تالار برسیم؟ همان تالاری که دیروز آنجا غزل خواندند!»

وسط تالار می ­ایستی. من و او کنار هم نشسته­ ایم.

می ­­گویی: « تور انداخته به سرت.»

نگاهش می ­کنی، می ­خندم.

« عاشق شده­ ام.»

او می­ خندد و شعر سپیدش را می ­خواند.

می ­گویم: « پس شاعر کجاست؟»

می­ گویی: « دارد پله ­ها را می ­آید بالا تا ببوسدت.»

شاعر می ­رسد.

« آمد، برو برقص غزل شادباش می­ دهد.»

با او بلند می ­شویم، می ­رقصیم. صدایش آهسته است، به لبه ­ی شعر رسیده کنار گوشش زمزمه می ­کنم: « بلند­تر بخوان.»

می­ گوید: « صدای تو قشنگ ­تر است، خودت بخوان.»

غزل می ­ریزد بر سرمان.

می ­گویم: « به موهام گیر نکنه؟!»

می ­گویی: « نترس، همه­ اش می­ ریزه رو تور.»

می­رقصیم و با حرکتمان تارهای سفید موج می­گیرند بین قهوه­ای موهایش و او شعر می­خواند.

می ا یستد. « تو بخون، صدای تو قشنگ­ تر از این خواننده است.»

به تو نگاه می ­کنم. می ­گویی: « راست میگه، تو اولین عروسی نیستی که روز عروسی ­اش آهنگ می­خواند.»

شاعر گونه ­ام را می ­بوسد. خواننده میکرفون را می ­دهد به دستم. فقط غزل یادم هست. کنار گوشت می ­گویم: « چه قدر گفتم ترانه بگو؛ برای امروز به درد می ­خورد.»

با خنده می ­گویی: « شانس آوردی تور از دست یه مرد خوشگل افتاد به سرت.»

نگاهش می ­کنم موهای قهوه­ ای رنگش می­ رسد به دو انگشتی شانه ­اش و لبهایش شعر سپید می­ خواند. طوری که نشنود می ­گویم: « آره قشنگه ولی من مرد برنزه بیشتر دوست داشتم.»

او می ­خندد. دستش را دور کمرم حلقه می ­کند و شعرش را از اول می ­خواند.

می ­گویی: « چرا از همه­ ی کارهای شعرا تنها یکی شاخص می ­شود و بقیه حتی قابل شنیدن نیستند؟»

مادرم در را باز می­کند و از لای در می ­گوید: « از بین همه­ ی بچه هایم تنها تو خوب از آب در آمدی.»

شوهر سپیدم می ­بوسدم.

می ­گویی: « بچه­ دار هم می ­شوی.»

دستم را می ­کشم روی شکمم بالا آمده! می ­خندی، می ­خندد و شعر سپیدش را می ­خواند.

دستم را در دو دستت می ­گیری: « چند بیت اضافه کرده ­ای؟»

« من داستان نویسم، تو غزل سرایی. یادت رفته؟»

« بچه ­های زیادی به دنیا می ­آوری.»

شوهرم گونه ­ی سرخم را می ­بوسد.

می ­گویم: « از کجا می ­دانی؟»

« همه خوشگل ­اند ولی کوتاه هستند.»

« مگر تو بچه ­هایم را دیده­ ای؟»

« آره، ولی کمتر از بچه­ های من هستند.»

شوهرم با موهای مجعدش می ­گوید: « تو کجا دیده­ ای­شان؟»

و اشاره ­ی انگشت تو می ­رسد به قفسه ­ی کتابفروشی.

مادرم می ­گوید: « آدم زیاد می زاید، اصلاً زن زیاد می ­زاید. می ­تواند هر شب بزاید، هر روز بزاید، ولی فقط یک بچه­ است که خلف می ­شود و خاطر­خواه زیاد دارد.»

تو سرت را به علامت تایید تکان می ­دهی وآه می ­کشی.

هاج و واج می ­گویم: « کدام بچه؟ ولی من که شوهر ندارم! مردم چه می ­گویند؟»

« چه بگویند بهتر است؟ بی ­پدری که مُد شده. تازه تو که شوهر داری، برنزه نیست ولی خوشگل است.»

می ­گویم: « تو هم شوهر کرده ­ای؟»

و دستی به سمتم دراز می ­شود، می ­فشارمش. می ­گویی: « همکاریم، یادت نمی ­آید؟ بچه­ هایمان هم اینجا هستند.»

و چمدانی که در دست داری را خالی می ­کنی. کتاب­ها می ­ریزند روی سرامیک.

شوهرم که برنزه نیست، می ­گوید: « می­ آیی برقصیم؟»

« کف سندلم لیز است، سُر می ­خورم.»

می ­گوید: « سندل­هایت را در بیاور.»

« گم می ­شوند.»

« خوب آویزانشان کن به تورت.»

و دستم را می ­گیرد . همان طور که می ­رقصاندم شعر می­ خواند.

می­ گویم: « من که از مردهای شاعر متنفر بودم، چرا زنش شدم؟!»

می ­گویی: « شاعر نیست.»

« شاعر نیست؟! پس چرا شعر می­ خواند؟»

« چون خودت گفتی بخواند، یادت نمی ­آید؟»

شوهرم نفسش به شماره افتاده، می ­ایستد.

می ­گویی: « حالت به هم نمی ­خوره؟»

« نه»

« چرا تو حامله ­ای حالت بده، بشین.»

مادرم دست غزاسرا را گرفته، به او می ­گوید: « از بین بچه ­هایم فقط تو خوب بودی.»

می­ گویم: « تو که بچه ­هایم را دیده­ ای، چه شکلی هستند؟»

« خوشگل ­اند ولی کوتاه هستند. حالت به هم نمی ­خوره؟»

« نه، شبیهه من ­اند یا شوهرم؟»

می­ خندی و می ­گویی: « تو که شوهر نداری.»

دست مرد مو قهوه ­ای را رها می ­کنم.

« شوهر ندارم؟!»

« نه، خوش به حالت بچه­ هایت فقط مال خودت ­اند. ولی این پسره که تور انداخته سرت انصافاً خوشگله.»

« ولی برنزه نیست.»

« توی قحطی شوهر تو از رنگ پوستش ایراد می ­گیری! مهم اینه که پدر خوبی واسه بچه ­هاته. چه­ قدر خوشگله این شوهرت.»

شوهر مو مجعدم می ­خندد و گونه­ ات را می ­بوسد بعد دستش را دور کمرم حلقه می ­کند و می ­گوید: « چی بخونم که به صدای تو بیشتر بیاد؟»

سرم درد می ­کند، می ­گویم: « درد شروع شد.»

دو کف دستت را به هم می ­کوبی: « داری می ­زایی بار اولت نیست که راحته، غزل بخونم برات؟»

مادرم می ­گوید: « خدا کند این یکی درست و حسابی از آب در بیاید. اگر خلف شد دیگر حامله نشو، باشه؟»

« درد بیشتر شده، می ­میرم اینبار.»

همان طور که غزل می ­خوانی، می­ خندی و می­ گویی: « یعنی وقتشه، قلم و کاغذ بیارم؟»