بهار نیست

مدتی سفرم ولی نه سفری برای پختگی بلکه راهی که مرا از نفس های داغ بوشهر دور تر ببرد، دور تر

از این شرجی دوست داشتنی، جدا از این خاک دامنگیر. رها، رها، رها.

هرگز فکر نمی کنیم روزی برسد که گذشته ی خود را به خواب ببینیم ولی می رسد. (رسید)

می روم خودم را در فعل رفتن صرف کنم.

من رفتم                        ما رفتیم

تو رفتی                        شما رفتید

او رفت                          آنها رفتند

برمی گردم، به زودی همین که پیچ جاده بیاید به سمت بوشهر خودم را باز می دهم به خلیجم.

داستان هایم، کاغذ هام و خودنویسی که گفتم هر نویسنده ای باید داشته باشد را برداشته ام. مادرم 

 که هر وقت می خوانمش همه ی خودم را پاک تر می فهمم را هم می برم.

ولی یک چیزهایی کم است مامان کتاب هایی که در سه سالگی برایم می خواندی را پیدا نمی کنم

قصه ای که آخرش همیشه موش پازل را مرتب می کرد نیست نه آن که قصه نبود فقط نقاشی بود تو

می خواستی برایش قصه ای بسازم و من هر بار او را جور دیگری زندگانی می دادم. کتاب با یک گل بهار

نمی شود هم نیست نه من که آ‌ن را از برم من دیدم که با هزار گل هم بهار نشد. اردیبهشت امسال

همه ی تنم قندیل بست. دختر چشم خلیجی در آینه نفس نمی کشد دیگر. چیزی در جایی از تنم

می میرد جایی که پیشتر حسش نمی کردم و چیزی که تا این لحظه که جنازه اش را در آغوش دارم نمی

فهمیدمش. خدا مرا به بطن دنیا فرستاد که همه ی غم ها را در چشم هام بریزم و هر روز شاهین هایی

را که خود را به مرغ عشق بودن زده اند از قفس برهانم. جاده دارد باریک می شود و هر چه از این شهر

دل می گیرم سرد تر.

 

پ.ن۱. مراجع عزیزم لطفا عاشقم نشو این روند جلسات را به هم می ریزد.

پ.ن۲. هرگز فکر نمی کردم دلم بخواهد کرومزوم هایم بیشتر بشود نه فکر نمی کردم دلم بخواهد منگل

باشم.

پ.ن۳. من همه ی رازها را در سینه ام زندانی نگاه می دارم تا مبادا خوشبختی کسی نسیمی بلرزد.

پ.ن۴. تا حالا به روزی که آسمان خورشید را پس بزند فکر کرده اید؟

پ.ن۵.سرنا برایم همیشه نمادی از تصرف هند بوده ای و حالا تو را مالک هندوی در آینه می بینم.

پ.ن۶.گروهان آزاد. من فرمانده ای نیستم که شما را به مرگ بسپارم.

پ.ن۷.آزادی ام را با پرندگان قسمت می کنم و هنوز در اوجم.

 

                                                                           فاطمه زنده بودی

دریا هم مادر خوبی نیست، آرامم نمی کند.

 

برای صدایت اشک ریختم

 آنقدر که خلیج کویر شد

و زن من آبستن درد

این روزهای پاییزی

انار یاد تو را می آورد برایم

و هر ذره ی بدنم عشقت را

بلند تر ادعا

همین خون چکیده از دندان هام

سند بزرگی ست

برای جنگ با سرنوشت

موهام را کوتاه می کنم

تا این شعر ادامه یابد

از کویر بگذرد

مرزها را

و کوه های آلپ را

بشکافد

و سرمای تو را

در پاکت شرجی گذاشته ام

که باز در خانه

عرق من بنشیند به تنت

برف های روی موهات

را رنگ بختم می خواستم

سالها را آرویز کردم

و ریختم اشک

که کویر رود بزاید

و باغ های انار

موهام کم کم تمام می شود

در این سرطان شعری

که توده توده بدخیم تر از همیشه

تو را مبتلا می شود

 

 

                                                  فاطمه زنده بودی

 

 

دل گویه: درست همان لحظه که به کمک نیاز داری تنهایی شخصیت های داستان هایم هم به دادم

نمی رسند.

 

آب خلیجم بالا آمده  صورتم خیس است

 

 

همین جهنم

از لطف من است

حواس خدا را پرت کرده بودم

که داغت نکند

 

*  *  *

این روزها باران تند تر هم که نبارد، خوشبختم.