`مثل تو
خودم را که آب می کشی، می روی سراغ پدر و مادرم، خودت را، مدرسه ی مان را، بوق هایی که می زدی و بوی ادکلن را از قلم می اندازی. صدایت فریاد می شود، دیوار صوت ترک بر می دارد، دلم خورد می شود، کلمات کف می شوند و به دهانت می آیند. چین پیشانیت جذاب ترت کرده. دستم را روی شکمم می گیرم و روی فرش دستبافم می نشینم. جمع می شوم. حالا شبیه آن جنینی ام که در رحمم لانه کرده. دردی می پیچد در دلم و کمرم را طی می کند.
مظلوم نمایی نکن و حرفهای دیگری که روی همه ی شان مهر میراث فرهنگی خورده شلیک می شوند روی تنم، نگاهت را تیر می کنی-مثل همیشه نشانه گیری ات خوب است- می فرستی درست وسط شیشه ی عمرم و در اتاق را محکم می بندی.
درد راهش را دوباره طی می کند. می رود سر جای اول می پیچد و جانم را می کشد.
تلفن همراهت زنگ می خورد. زمزمه ی آرامی می آید. از اینجا هم می توانم ببینم کسلی و صدای پشت خط می مکد تمام تلخی ات را و شیرین می شود برایت. آنقدر شیرین که زهر می شوم پیش رویت و حتی اگر تونل زمان تو را به روز اول که با طلوع آفتاب صبحانه ی فرانسوی ات را گذاشتم روی تخت و تو عسل را کشیدی روی نان و لقمه را در دهانم نهادی، ببرد به روی خودت نمی آوری و اشاره می کنی به من که عسل در دهانم است و می گویی زهر کرد زندگی ام را.
در باز می شود. عطرت می پیچد. جذاب شده ای و اخم تصنع ایت بر زیبایی ات افزوده. در را محکم به چارچوب می کوبی. از خانه می روی، پیروزمندانه میدان را ترک می کنی و من روی فرش جمع شده ام و می پیچم به خودم.
صدای روشن شدن ماشین می آید. داری خودت را در آینه ی جلو ورانداز می کنی و چهره ات را منت می گذاری.
حالا حرکت می کنی و دور می شوی از جهنم و پیش می روی به سمت بهشتی که ساخته ای و من با حرکت و پیچش درد می پیچم و می رقصم خوابیده به روی فرش دستباف.
گلویم می سوزد و معده ام سنگین می شود. چهار سال پیشم تکرار می شود ولی با ترسی کمتر. حالا دیگر کمی جا افتاده شده ام. بچه نمی آورم که ثابت کنم به بلوغ رسیده ام. بچه می آید، چون دوست دارد شبیه تو بشود، زیبا، جذاب و خواستنی. پسر باشد، بزرگ شود و ادکلن های خوش بویت را دزدکی بزند. غوغا کند و دست بگذارد روی غرور دختری، سعی کند دوستش داشته باشد- مثل تو عاشق می شود که کم نیاورد- مثل برادرش می شود،تخس، زیبا، جذاب و خواستنی. من پیر می شوم با به دنیا آوردن هر زیبا رویی پیر می شوم آنقدر پیر که دیگر عکس هایم را نمی شناسم. تو جوان می شوی، آنقدر که در گوش سامان می گویی بگو من برادرتم نه بابات، یادت نرها! با او پارک می روی، می فرستی اش تاب بخورد و خودت می نشینی کنار دختری که کمی حالت افسرده ها را دارد. موهایش شرابیست به چشمت زیبا نیست، جذاب نیست، جدید است.
درد می پیچد دور تنم، چشم هایم خمار می شود. تو خماری این روزها همه اش از زن ها حرف می زنی. می پرسی چه دوست دارند؟ چطور احساس راحتی می کنند؟ دستت را می گذاری روی سرویس برلیانم. لباس هایم را می آوری از کمد بیرون و نشانم می دهی. می خواهی بدانی همه ی زن ها اینها را دوست دارند؟سری تکان می دهم که باور کنی نمی دانم. می پرسی خودت چه؟ چقدر اینها را دوست داری؟لبخند می زنم- تو را دوست دارم.
سینه ات جلو می آید.آینه را نگاه می کنی. هنوز شبیه روزهای خریت منی که تو را از دور نشان دوستانم می دادم و خودم می آمدم کنارت و معنی اشاره ها را نمی فهمیدم.
آب تلخی راه گلویم را طی می کند، تفش می کنم روی فرش.تلفن زنگ می خورد.
دیگر باید به بهشت رسیده باشی. بیچاره حوری ات نمی فهمد هنوز تنت بوی جهنم مرا می دهد.برایش ناز می کنی، می جنگی با نفست واو می خرد تو را آخر.
-الو، سلام
-تو خوبی؟
-نه حالم بده
- صبر کن الان میام.
گوشی تلفن می نشیند سر جایش. درد می پیچد، هی مسیر را طی می کند. می رسد سر جای اول بدون راهنما می پیچد، می پیچد. اتاق دور سرم می چرخد، می چرخد.
لباس سفید، گل ارکیده، بوی اسپند. من لبخند می زنم، تو می خندی. دخترهای فامیلتان بغض می کنند. خواستنی تر از همیشه شده ای، فکر می کنم خوشبخت تر از همه هستم. یک لحظه ترکم نمی کنی. موهای مشکی ام با تاج جواهر نشان مرا شرقی ترین عروس خاور کرده.
نور از لای کرکره می گذرد، مردمک چشمم تنگ می شود. پرستار بر می گردد، نگاهش را می دوزد به من-حالت بهتر شده؟ می گم دکتر بیاد ببیندت.
نمی دانم چند ساعت از آمدنم به اینجا گذشته. تو کجایی حالا؟ هنوز هم بهشتی؟ برزخ مرا که در آغوش گرفته.
آشناست، می آید کنارم می ایستد. دستم را روی شکمم می کشم. تو جوونی، فرصت زیاده شوهرت کجاست؟ ندیدمش!
جنینم غرق خون بی روح به دنیا آمد، تو جام خون را گرفتی از دست پری ات.
-نگفتی کجاست؟ چرا نیومده اون عاشق سینه چاک؟
چاک چاک شده دلم نمی گویم، سکوت را می پوشم.
-مامانم آوردم؟
-آره، الان هم بیرون ایستاده هر چی مبایل شازده رو می گیره خاموشه، بی لیاقت.
صدای زیر زننده ای صدایش می کند.
-من می رم تا وقتی که بر می گردم استراحت کن.
صدا دوباره می پیچد و می خراشد. دستم را روی شکمم می گذارم. درد می پیچد، جسمم را در می نوردد به روحم می رسد، خودم را بغل می کنم، تو او را تنگ تر در بر می گیری. خواستنی و جذاب می شوی برایش. گرم می شوی، گرم او و من می سوزم و او حالا سردش نیست.
مامان می آید تو،سرخ شده صورتش.- بهتری؟ خدا رو شکر که خودت سالمی عزیزم. سامان رو فرستادم خونه پیش بابات. دلش می خواست ببیندت.
ما هر دو امشب بیداریم. بسترهایمان برای خواب نیست. تو زیبا شده ای، دلم می خواهد شبیه تو باشم.
می آید تو، مادر می رود. می نشیند کنارم. دستش را روی شکمم می گذارد.
-می موند ولی ضربه انداختش. می دونم سخته. امشب کشیکم تا صبح بهت سر می زنم باید استراحت کنی.
-کی میذاری برم؟
-من نذارم تو خودت می ری آهوها همه گریز پان.
-دکتر که زخم نمی زنه.
-نباید بزنه ولی اگه خودش زخمی باشه چی؟
ما هر دو به فکر صبحیم. تو صبح از بهشت می روی، می آیی به دنبال جهنمت. حورت در خیال لباس سفید و من خوابیده با لباس سفید، غرق در سیاهی.
-من فقط خواستم صبح مرخصم کنی.
-لبخند می زند، زیبا می شود،دیگر عصبانی نیست.مگه پیش من بهت سخت می گذره؟
کاش شبیه تو بودم، کاش.
صدا می خراشد و صدایش می کند. مثل همه ی صدا های زیر عشوه گر مثل همه ی صدا های سایه شده بر زندگی ام، می رود.
چشمهایم سنگین می شود. رحمم خالی و سوت و کور، دستم حرکت می کند روی شکمم. تو می خزی به سمت جهنم خالی از من و من هنوز شبیه تو نیستم.