حالا دیگر خرچنگ ها و حلزون ها بدون هیچ زحمتی می توانستند خودشان را به روی پشت بام برسانند. برادر کوچکم می گفت دارد از توی این تاریکی پولک ماهی های کف حیاط را می بیند. البته دروغ می گفت؛ می خواست مادر را بترساند.

                                       " به چشم های هم خیره شده بودیم" داستان فانوس احمد آرام

1.دلم می خواد برم سفر به یه جایی که تا حالا نرفتم. 

2.آرتیست را دوست داشتم، حتما دوباره می بینمش.

3. سعی می کنم فردا سری به مجتمع فرهنگی بزنم.

4. ای کاش چهارشنبه ها کلاس مشاوره و خانواده درمانی و آزمون های روانی نداشتم انوقت می تونستم برم حوزه هنری.