تبليغاتX
...رفت...
آزادی ام را با پرندگان قسمت می کنم و هنوز در اوجم
 بیخود نبود دلم هوای مجتمع فرهنگی را کرده بود. تا دیروز دلم پَر می زد بروم آنجا ولی حالا...

مگر می شود رفت مجتمع و آقای امیری را ندید.

مگر می شود ...

  6 ساله که بودم و تابستان ها به کلاس نقاشی می رفتم اولین بار آنجا بود که دیدمش.

غمگین تر از آنم که بخواهم بیشتر بنویسم.

دلم برای آن بابایی که ریش و موی سفید داشت تنگ می شود.


+ نوشته شده در  دوشنبه 1391/02/18ساعت 22:38  توسط فاطمه زنده بودی  |